تبليغاتX
حورا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری كه انگار / شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محكم وتیز
جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یكریز
رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز
كلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !
چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی كه با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا كشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی مان را جدا کرد
تو جام شوكران را سر كشیدی / به ناگه از كنارم پر كشیدی
به دانه دانه اشك مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاك افتاد / به قلبم از غمت صد چاك افتاد

بگو، بگو آنجا كه رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا كه رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌
كسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی كه خالی مانده از تو / و گلهایی كه پژمرده سر میز

"هیلا صدیقی"

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 9:22 | 

|+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 14:49 | 
این چند روز گذشته مشغول خوندن کتابی بودم که طهورا بهم برای تولدم داد: بادبادک باز

باید اعتراف کنم که شاید در دوران نوجوانی هم - با آن تب داستان خواندن های طولانی - در لابلای یک داستان اینهمه گریه نکرده بودم! هر سه چهار صفحه چند قطره اشک!! امانم بریده شده بود دیگر. همه اش فکر می کردم اگر یکی از اعضای خونه بیان تو اتاق چی فکر می کنن؟! اما دلم می خواست گریه کنم. به خاطر همه چیز.

به خاطر صفای امیر. به خاطر ناب بودن حسن. و به خاطر پدر امیر.

 داشتم کم کم باور می کردم که دوست برای نارو زدن است! برای این که دلت را بشکند. برای این که با یک دروغ همه چیز را...آره دقیقا همه چیز را خراب کند. یادش برود که جز محبت خبر دیگری دور و برمان نبود و باور نداشته باشد که من حتی یک لحظه پایم را از دایره بیرون نگذاشتم حتی به شیطنت.

این رمان یک رمان عاشقانه نبود که احساساتم برایش می تپید. رمانی بود که در آن انسان ها وجدان داشتند. اشتباه می کردند -حتی بزرگ- اما همیشه در پی جبران اشتباه خود بودند و حداقلش این بود که بابت آن خجالت می کشیدند. رمانی خواندم که پای باورهایم آب ریخت تا نخشکند. رمانی خواندم که سعی داشت باز هم خمیر احساسم را ورز دهد و بگوید که نرم باش و تازه باش.

حتی موقع نوشتن این متن و یا خواندن یک نظر در مورد این رمان در اینترنت اشک هایم دلشان می خواست بیایند.

چقدر انسان بودن خوب است.

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:46 | 
رفته بودیم دریاچه اوان و قلعه الموت! به به! واقعا خوش گذشت...عالی بود... یه روز پر خاطره شد. من و مهسا و محمد و طهورا. حالا می خوای بگی این چه طرز نوشتنه؟! باید فقط برای اسم آخر «و» میذاشتی برای بقیه کاما؟! دوست داشتم اینجوری بنویسم . دلم خواست. اصلا از همین چند روز اخیر که سی سالم شده می خوام هر جوری عشقم کشید زندگی کنم همینه که هست.

خلاصه این که میگن دریاچه اوان مسحور کننده است جدی جدی بود. تصویر کامل اون چیزی که پشت دریاچه بود توی آب هم بود. تصویر اون کوه زیبا که به قول خودم! انگار برای اون دریاچه ساخته شده بود. تصویر نی های بلند لب دریاچه ... همه چی قشنگ و رویایی.

آه خدای زیبایی ها کجایی؟!

با تور رفتیم. خدائیش آدم با تور جایی بره مزیت های زیادی داره. توش آدما میگن و می خندن و البته می رقصن. با آدمای جدید آشنا میشی. همیشه چایی و آب هست. صبحانه و ناهار و عصرونه هم هست. تازه به من آدامس هم دادن!

روز تولدم رفتم و موقع معرفی گفتم که امروز تولدمه. همه برام دست زدن 

راستی اینو بگم همه سبز بودن و همه ناراحت از وضعیت موجود. برگشت ای ایران خوندیم و مرغ سحر..

اردوی بعد رو هم هر وقت رفتم براتون مینویسم.

به امید آزادی

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 10:51 | 

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم ؟
او که همينجاست کجا ميرويم ؟
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 15:17 | 
این روزا روزای آسونی نیستن. روزایی که باید فقط تسلیم بود. اما اعتراف می کنم از روزهایی که تصمیص به دست من بود آسونترن.

فکر کنم سختی سپردن کار به خدا به خاطر آسونیش باشه. شایدم نه! چه میدونم. اما این بلاتکلیفی گاهی اوقات چه حالی داره!!!

|+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 14:46 | 

|+| نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:21 | 
خواستم مطلب بنویسم اما نمیدونستم از چی؟!!

گاهی فکر میکنم کاش آدمی بودم که یه هدفی رو تو زندگی اش تعیین می کرد و بعد حسابی براش زحمت می کشید. اما من همیشه وقت تلف کردن رو بیشتر دوست داشتم!!!

از طرفی اما عمرم گذشت و کار چندانی انجام ندادم. نه مقاله ای نه بچه ای!!!!!!!!!!

آه پس کجاست حاصل این سالها. گاهی برای خودمم هم توجیه این سالها سخته. چه برسه بخوام به یکی دیگه نشون بدم.

اما یه چیزی یادم رفت بگم. اما من توی همه این سالها مهربون بودم. هیچوقت قصدم آزار کسی نبود. همیشه بعد از یه اشتباه عذر خواهی کردم. هیچ پسری رو هم سر کار نذاشتم.

نمیدونم حساب میشه یا نه. اما اینا وقتمو میگرفت!!!

|+| نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 11:47 | 
من مدیریت خوانده ام. ۶ سال. ۶ سال هم کار کرده ام. چیزی که درست ۶ ماه بعد از فارغ التحصیلی ام فهمیدم میدانید چیست؟

این که بزرگترین مشکلات سازمان تنها صرف ۹ ماه حل می شوند. البته اگر تدابیر صحیح اتخاذ و بعد به خوبی پیگیری شوند.

!!!!!!!!!!!

فقط ۹ ماه !!! یعنی میتوان در ۱ سال کشور را چندین پله بالا برد. باورتان می شود. قسم می خورم.

فقط ۹ ماه. اما تنهایمان نمی گذارند.

آه...

|+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 9:54 | 

|+| نوشته شده توسط مرجان در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 9:58 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar