تبليغاتX
حورا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم ؟
او که همينجاست کجا ميرويم ؟
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 15:17 | 
این روزا روزای آسونی نیستن. روزایی که باید فقط تسلیم بود. اما اعتراف می کنم از روزهایی که تصمیص به دست من بود آسونترن.

فکر کنم سختی سپردن کار به خدا به خاطر آسونیش باشه. شایدم نه! چه میدونم. اما این بلاتکلیفی گاهی اوقات چه حالی داره!!!

|+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 14:46 | 

|+| نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:21 | 
خواستم مطلب بنویسم اما نمیدونستم از چی؟!!

گاهی فکر میکنم کاش آدمی بودم که یه هدفی رو تو زندگی اش تعیین می کرد و بعد حسابی براش زحمت می کشید. اما من همیشه وقت تلف کردن رو بیشتر دوست داشتم!!!

از طرفی اما عمرم گذشت و کار چندانی انجام ندادم. نه مقاله ای نه بچه ای!!!!!!!!!!

آه پس کجاست حاصل این سالها. گاهی برای خودمم هم توجیه این سالها سخته. چه برسه بخوام به یکی دیگه نشون بدم.

اما یه چیزی یادم رفت بگم. اما من توی همه این سالها مهربون بودم. هیچوقت قصدم آزار کسی نبود. همیشه بعد از یه اشتباه عذر خواهی کردم. هیچ پسری رو هم سر کار نذاشتم.

نمیدونم حساب میشه یا نه. اما اینا وقتمو میگرفت!!!

|+| نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 11:47 | 
من مدیریت خوانده ام. ۶ سال. ۶ سال هم کار کرده ام. چیزی که درست ۶ ماه بعد از فارغ التحصیلی ام فهمیدم میدانید چیست؟

این که بزرگترین مشکلات سازمان تنها صرف ۹ ماه حل می شوند. البته اگر تدابیر صحیح اتخاذ و بعد به خوبی پیگیری شوند.

!!!!!!!!!!!

فقط ۹ ماه !!! یعنی میتوان در ۱ سال کشور را چندین پله بالا برد. باورتان می شود. قسم می خورم.

فقط ۹ ماه. اما تنهایمان نمی گذارند.

آه...

|+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 9:54 | 

|+| نوشته شده توسط مرجان در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 9:58 | 

|+| نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:38 | 
دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گُل،
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون،
به سيل اشك روان خويش
دوباره ، يك روز آشنا،
سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم،
ز آبي آسمان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ايستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ي آنچنان خويش
كسي كه « عظم رميم» را
دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه ،
به عرصه ي امتحان خويش
اگر چه پيرم ولي هنوز،
مجال تعليم اگر بُوَد،
جواني آغاز مي كنم
كنار نوباوگان خويش
حديث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل،
چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه آتشي،
بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي،
ز گرمي دمان خويش
دوباره مي بخشي ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان،
اگر چه بيش از توان خويش
|+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 8:17 | 
۵ یا ۶ سال پیش رفته بودم تنگه واشی. دوباره هوس کرده بودم امسال. هر چی پرس و جو کردم از گروه های آشنا کسی جایی نمی رفت. منم تصمیم گرفتم تو اینترنت دنبال یه تور باشم. اما دلم خیلی هم می خواست که مامان و بابا هم به هوایی بخورن. برای همین من و مامان و بابا و طهورا و همکارش لیلا رفتیم.

من ارزونترین تورو انتخاب کردم و به نظرم چیزی کم نداشت. لیدرش خیلی جوون بود و جون زیادی داشت! خودش میرقصید و بقیه رو بلند میکرد! تنگه که عالی بود. ناگفته نمونه با وجود حداقل صد تا بسیجی! مردم گاهی «یا حسینُ میر حسین » میگفتن. بیچاره ما چقدر خفقان می کشیم.

برگشتنه با بقیه دختر و پسرای تور بازی کردیم. چقدر خوب بود. چقدر خوبه آدم بازی کنه!

من دوباره تور می خوام.

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 10:35 | 
من نمی خوام روسری سرم کنم یا اذیت کننده تر از اون مقنعه!

وای خدا به کی بگم. این پارچه مسخره چقدر مشکلات برامون ایجاد کرده. من حتی اجازه ندارم در حد یک انسان رها باشم. من حق انتخاب پوشش خودمو ندارم. من جنس دوم حساب می شم. من یک زن ایرانی بیچاره هستم. که مردها وقیحانه با یک دو جین پارچه هم نگاهش می کنن!

من یک برده هستم. روحم را به اسارت گرفته اند.

|+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 12:2 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar